|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
« غزل تازه »
پُرم از خواب های کابوسی، هیجان غزل غزل شده ام
گریه ها دارم از قدیم و ندیم، عاشق انگار از ازل شده ام
انجماد هزار اسفندم زخم صد تاکزار زنبورم
از نگاه ات گدای خورشید و از لبت تشنة عسل شده ام
اضطراب درخت در پاییز، گُل یخ، پشت شیشة یاسم
سرنخِ رنج های مجهولم ! باز محتاج راه حل شده ام
آب را تازه میکند دستت دشت را مست می کند بویت
بی کسی مثل تو چه باید شد ؟! . . . . به عذاب خودم بدل شده ام
توبه از گیرودار تو ای عشق، ای پُر از بیم ای پُر از بن بست
فاتحانه کشیده ام سرِ خود، جز تو با هرچه در جدل شده ام
عجب ! گاهی پلنگ است و گهی آهوست چشم یار
خدارا ! راز هستی است یا جادوست چشم یار
مرا آرام میسازد .... ولی هرگز ندانستم
که اقیانوس آرام است یا آموست چشم یار
به چشم مردمان دریاچه های عشق می آیند
فرشته !؟ نی . . . . چرا پس این قدر نیکوست چشم یار
ستاره پیش او تاریک، آتش پیش او بی جان
کدامش ؟ نی ! خدا و راستی هردوست چشم یار
چرا دروازة یک سینه، خاموشیست لبهایش
اگر اندازة یک دره، های و هوست چشم یار
به شک انداخته هان ! دستگاه آفرینش را
پُر از آیینه از هر دید و از هر روست چشم یار
خدایا «حافظ» دیگر بده چشمان دلبر را
هزاران نکتة باریکتر از موست چشم یار
«غزل تازه»
با غم یار آشناست کفتر دستهای تو
است پر از نیاز من پنجره دعای تو
از برودوش آسمان پشت سر ستاره ها
زمزمه میکند خدا شعر مرا برای تو
کوه پر از تپیدن و دشت پر از ترنم است
باز ستار زنده گی پُر شده از هوای تو
صبر ، پرنده یی شد و برگ تحملم فتاد
سینه سبز آرزو ماند به زیر پای تو
با چه بهانه یی دگر خوشدلِ آمدن شوم
قامت ناتمام یاد سبز شده به جای تو
با سخنی، نوازشی بر کف دست او گذار
آمده پیش خانه ات رهگذر گدای تو
« غزل تازه »
کجا گفتم که تنها چشم تو از ناز سرشار است !
گلویت از قناری پُر از آواز سرشار است
صدایت جویبار زنده گی خاموشیت محشر
وجودت از شگفتی ها و از اعجاز سرشار است
ترا باران ـ نمی گویم ـ که تشبیه ضعیفی است
کبوترخانه لطف تو از پرواز سرشار است
چرا خالیست تنهایی من از نغمه از ناله
دوتار مهربانیت اگر از ساز سرشار است
ترا دریافتن کار منِ بی پا و « بیدل » نیست
برودوش تو از حیرانی و از راز سرشار است
« غزل تازه »
لب دهلیز تنهایی دو آه دربه در بودیم
من وتو ای پریشانی همیشه همسفر بودیم
نخیزد از گلویم جز صدای ناشکیبایی
من و نیزار ها بیخی شبیه همدگر بودیم
به آن دُرنای آواره بگو از جانب عاشق
من و این روح خسته، تشنه تر آواره تر بودیم
شکایت بود و جنجال چه کردی و نکردی ها
به پیش هم من و آن ماه شب هایی اگر بودیم
به هر سو قطع میکردیم دستان قواعد را
اگر از سرنوشت خط خط خود با خبر بودیم ....
من و این روح خسته، تشنه تر آواره تر بودیم
شکایت بود و جنجال چه کردی و نکردی ها
به پیش هم من و آن ماه شب هایی اگر بودیم
به هر سو قطع میکردیم دستان قواعد را
اگر از سرنوشت خط خط خود با خبر بودیم ....
تا تو پایان بدهی فصل لجاجت هارا
تا خدا سبز کند سفره حاجت هارا
تا تو با سنگ رهایی برسی و یکدم
بشکنی بار دگر شیشه عادت هارا
دست بر دست پر از خواهش من بگذاری
زیر پایت بکنی دست رعایت هارا
تا از انفاس تو هر گوشه بهشتی سازم
حس کنم در بر تو عمق طراوت هارا
بوسه آنقدر کنم تا که لبت خشک شود
باز از یاد برم درس قناعت هارا
هر قدر نذر و دعا بود ندادم از دست
بند انداخته ام چوپ زیارت هارا
غزل تازه
ای آسمان ستاره تسلیم من، چه شد
ماهی که بود یک سره تقدیم من چه شد
اوراق مشت خورده و این میز خاک پر
عکس بهار و خط کش و تقویم من چه شد
تنهایی عبوس نشسته است چارسو
ای چارسوی در به در آن نیم من چه شد
حالا که از ادامه تو دور مانده ام
موسیچه ام . . . برنده من سیم من چه شد
حالا تو هرچه خواست دلت انتخاب کن
از من دگر مپرس که تصمیم من چه شد ...
غزل تازه
خدا جان در صدای تو چه جادویی نهان کرده
که سرشار است دایم از هیاهوی نهان کرده
به پیشاش آبروی هرچه زیبایی ست می ریزد
در آن چشمان بی ناموس، آهویی نهان کرده
بهشتی ساخته باغ نگاه پُرگناه ات را
از آبِ تلخ و شیرین هرطرف، جویی نهان کرده
صدای عاشقی می آید از هر سو که در هر سو
قناریی رها کرده، پرستویی نهان کرده
مرا اما به سان بلخ، ویران میکند روزی
پسِ هر مژه اش چنگیز و چاقویی نهان کرده
|
|