تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی
 
زمزمه های دلتنگی
 
 
شعر و نقد
 
 
سه رباعی دیگر به آنکه میخواند و میداند ....

چشم تو که صد شاخه قناری در اوست
صددشت شمالک بهاری در اوست
نامیدی من چسان بیمرد بی او
...
دنیا دنیا امیدواری در اوست
*
رفتی و هنوز قیل و قالت مانده
در کوچه غزل غزل خیالت مانده
هر روز خراب میشود زنده گی ام
برگوی کدام احتمالت مانده
*
آن روز که چشم من پریشان تو بود
آن کوچه تنگ نیز حیران تو بود
از هر نفسم بهار جاری میشد
آنگاه که دست من به دستان تو بود
 
 
 
 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 1:32  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

سه رباعي پس از صد سكوت و يك زنگ .....


در خلوت من دريچه را راهي نيست


در حنجره سكوت من آهي نيست


دل خوش چه كنم به وعده هايت اي دوست


گاهي اگر است ياد تو گاهي نيست


***


تنها و حزين ستاره مي پرسيدم


از آن و از اين ستاره مي پرسيدم


افسانه دردمند ديدار ترا


از دورترين ستاره مي پرسيدم

***


ياد تو نوازش عجيبي دارد


لبخند تو خواهشي عجيبي دارد


عكسي بفرست از آن نگاه مرموز


چشمت آرامشي عجيبي دارد



 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:43  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 غزل بارانی دیروزه ....

باران مرا کشید به کنج  برنده یی    

کنج برنده ، خانه خشک پرنده یی

باران ترا به « بالکن»* آورد و دیدمت

مثل گل انار، از آنسوی خنده یی

باران میان کوچه مرا طفل شوخ ساخت

با جیب جیب «توشله»* و کالای کنده یی

باران چتل نمود « چلک دنده»* مرا

پر گشتم از غمی که ندیده ست بنده یی

باران دریغ «بابه منان»* بقال شد

زیر چکک نشست، سر فرش گنده یی

باران شکوه خاطره های غریب شد

دیگر مرا ندید به کنج برنده یی

باران شکست شیشه سبز خیال را

با دست های تشنه  باد تپنده یی

حالا قبول میکنم این را که زنده گی

چیزی نبوده است به جز زخم زنده یی

« بالکن» : بام بالا خانه،«توشله» شیشة کوچک، گِرد و رنگین برای بازی بچه­ها، «چلک دنده» نوع وسیلة بازی که از چوب است، «بابه منان» تنهاترین مرد عالم، دکاندار سرکوچه ما که دریک شب زمستانی در لب دکانکش او را یخ زد.

 

                                               

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 2:24  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

غزل تازه !

نغمه از جوی بلورین تمنا رفته

یاد از کوچه مهتابی رویا رفته

گمشده پیرهن ململ زردوزی ماه

خنده برکه چرا خشک شده یا رفته ؟

من به اندازه دنیا غم آواره گی ام

همه را با سر خود رفته نه با پا رفته

بی تو درگیرم  با وسوسه هایی مثلن

ذوق زخمی نفس سرد دل وارفته

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 22:44  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

غزل تازه ...

از پی ات پر می کشم مانند سار دربدر

ابر ابر آواره­ام از این دیار دربه در

پیش کرده بادها موسیچه را از پشتِ بام

یا پریده روحِ  ویران،  از کنار  دربه در

از دل و از دیده ام  تصویر روشن میدهند

جنگل تاریک و ترسان، آبشار دربه در

برگ  بی­برنامه­ام  بر دست دریا  در غروب

نالة  بی­پا وسر  در  نیگذار  دربه در

ماه مثل مادری و هر ستاره کودکی

قصه­ها دارند از این بی­قرار دربه در

روز خوشحالی من در خاطر تقویم نیست

توبه از  ما  توبه­ها  از روزگار دربه در

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:13  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 
تقدیم به دلبر و دلدار ... آنکه دو روز اگر شعر تازه نمانم جریمه ام می کند ....
 
به دنبال تو رفتم از کف خویش
هزاران کوچه و پسکوچه در پیش
شود مثل من و تنهایی من
کبوتر را که طوفانها کند پیش
***
 نمی گویم کجا ... !  اصلن نبودم
تو میدانی که من دشمن نبودم
شدم مشغول تدفین دل خویش
تو بودی انتظار و من نبودم

***

کجای این زمین سامانه داری
که احوالی از این تنها نداری
پریشانم که از این گونه رفتن
چه توجیهی به این دیوانه داری
 
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:12  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 

یک غزل تازه ....

هان ! نیستم به جنت،  دلواپس ِ حضوری

در ذره­ذره تو خوابیده است حوری 

بعد از پریدن تو  یک­­بال  هم نکردند

در سقف سینة  من گنجشک­ها سروری

با یاد می­نشینم هر شام قصه کرده

تا خلوتت بکوچد از کوچه­های دوری

من چار­پاره­یی از تصویر­های گنگم

یک­بار چشم دارم از چشم تو مروری

در بودنم چه بوده،  آهنگ آفرینش

با پیکر پریشان، با روح نا صبوری

***

ما برگ­های لرزان در دست شاخه­هاییم

تا باد ریزدمان بر شانة سپوری

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:7  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 

 دو غزل تازه ....

تا سخن می­زد صدایش را غزل می­ساختم

آهوان چشم­­هایش را غزل می­ساختم

او نمی­فهمید  از پیچ و­خم زیبایی­اش

هرچه از سرتابه پایش را غزل می­ساختم

می نشستیم و . . .  صدا می­زد دو چای تلخ  و . . .  قند

بی­خبر  عطرِ وفایش را غزل می­ساختم

راز­راز  از قصه­هایش، راه  می­بردم به او

غصة ناآشنایش را غزل می­ساختم

تیت وپاشان می­شد از بیمِ جدایی تا دلش

جمع میکردم، هوایش را غزل میساختم

***

بِدَم که چلچه­باران شود درخت غزل

ترانه­خانة باران شود درخت غزل

دمد به سینة سردش دَم منوچهری

قصیده­خوانِ  بهاران شود درخت غزل

اگر نمودِ  چمنزار آرزو نشده

پناهسایة یاران شود درخت غزل  

صدا بزن همة سار­های عاشق را

که باز زمزمه­باران شود درخت غزل 

تو با شکوه شگفتت بیا و آب بزن

که همطقار چناران شود درخت غزل

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 22:23  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 

غزل دیگر ....

دور آنچنان شدی که نیابم نشانه ات

اینبار کوچه نیز نداند بهانه ات

گنجشک های قریة  بی سبزه  خیال 

دق گشته اند پُشت عبورِ شبانه ات

پشت تو در «بَرنده»، پس ِ برگهای «توت»

آن سَیل­های خَپ خَپک ِ شاعرانه ات

خنیاگران چشم تو بودند اختران

پایان نداشت زمزمة عاشقانه ات

***

در پیشگاه باد، بکَش روسری خویش

بگذار آبشار برقصد به شانه ات

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 22:48  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 

غزل تازه

جان سخن ...

تا میرسی صدای چمن تازه میشود

آیینه گی دمن به دمن تازه میشود

با یاد تو هوای غزل جمع میشود

با قصه تو جان سخن تازه میشود

پشت تو میروم قدمم بال میکشد

نام تو میبرم به دهن تازه میشود

در گوشه های چادر خود ای زن عجیب

گلهای خشک، نقش بزن تازه میشود

***

جادو نگفت، علم ندانست، خود بگو !

در پیش تو چرا دل من تازه میشود

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10:26  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 
  بالا