|
زمزمه های دلتنگی
|
||
|
شعر و نقد |
سه رباعي پس از صد سكوت و يك زنگ .....
در خلوت من دريچه را راهي نيست
در حنجره سكوت من آهي نيست
دل خوش چه كنم به وعده هايت اي دوست
گاهي اگر است ياد تو گاهي نيست
***
تنها و حزين ستاره مي پرسيدم
از آن و از اين ستاره مي پرسيدم
افسانه دردمند ديدار ترا
***
ياد تو نوازش عجيبي دارد
لبخند تو خواهشي عجيبي دارد
عكسي بفرست از آن نگاه مرموز
چشمت آرامشي عجيبي دارد
غزل بارانی دیروزه ....
باران مرا کشید به کنج برنده یی
کنج برنده ، خانه خشک پرنده یی
باران ترا به « بالکن»* آورد و دیدمت
مثل گل انار، از آنسوی خنده یی
باران میان کوچه مرا طفل شوخ ساخت
با جیب جیب «توشله»* و کالای کنده یی
باران چتل نمود « چلک دنده»* مرا
پر گشتم از غمی که ندیده ست بنده یی
باران دریغ «بابه منان»* بقال شد
زیر چکک نشست، سر فرش گنده یی
باران شکوه خاطره های غریب شد
دیگر مرا ندید به کنج برنده یی
باران شکست شیشه سبز خیال را
با دست های تشنه باد تپنده یی
حالا قبول میکنم این را که زنده گی
چیزی نبوده است به جز زخم زنده یی
« بالکن» : بام بالا خانه،«توشله» شیشة کوچک، گِرد و رنگین برای بازی بچهها، «چلک دنده» نوع وسیلة بازی که از چوب است، «بابه منان» تنهاترین مرد عالم، دکاندار سرکوچه ما که دریک شب زمستانی در لب دکانکش او را یخ زد.
غزل تازه !
نغمه از جوی بلورین تمنا رفته
یاد از کوچه مهتابی رویا رفته
گمشده پیرهن ململ زردوزی ماه
خنده برکه چرا خشک شده یا رفته ؟
من به اندازه دنیا غم آواره گی ام
همه را با سر خود رفته نه با پا رفته
بی تو درگیرم با وسوسه هایی مثلن
ذوق زخمی نفس سرد دل وارفته
غزل تازه ...
از پی ات پر می کشم مانند سار دربدر
ابر ابر آوارهام از این دیار دربه در
پیش کرده بادها موسیچه را از پشتِ بام
یا پریده روحِ ویران، از کنار دربه در
از دل و از دیده ام تصویر روشن میدهند
جنگل تاریک و ترسان، آبشار دربه در
برگ بیبرنامهام بر دست دریا در غروب
نالة بیپا وسر در نیگذار دربه در
ماه مثل مادری و هر ستاره کودکی
قصهها دارند از این بیقرار دربه در
روز خوشحالی من در خاطر تقویم نیست
توبه از ما توبهها از روزگار دربه در
یک غزل تازه ....
هان ! نیستم به جنت، دلواپس ِ حضوری
در ذرهذره تو خوابیده است حوری
بعد از پریدن تو یکبال هم نکردند
در سقف سینة من گنجشکها سروری
با یاد مینشینم هر شام قصه کرده
تا خلوتت بکوچد از کوچههای دوری
من چارپارهیی از تصویرهای گنگم
یکبار چشم دارم از چشم تو مروری
در بودنم چه بوده، آهنگ آفرینش
با پیکر پریشان، با روح نا صبوری
***
ما برگهای لرزان در دست شاخههاییم
تا باد ریزدمان بر شانة سپوری
دو غزل تازه ....
تا سخن میزد صدایش را غزل میساختم
آهوان چشمهایش را غزل میساختم
او نمیفهمید از پیچ وخم زیباییاش
هرچه از سرتابه پایش را غزل میساختم
می نشستیم و . . . صدا میزد دو چای تلخ و . . . قند
بیخبر عطرِ وفایش را غزل میساختم
رازراز از قصههایش، راه میبردم به او
غصة ناآشنایش را غزل میساختم
تیت وپاشان میشد از بیمِ جدایی تا دلش
جمع میکردم، هوایش را غزل میساختم
***
بِدَم که چلچهباران شود درخت غزل
ترانهخانة باران شود درخت غزل
دمد به سینة سردش دَم منوچهری
قصیدهخوانِ بهاران شود درخت غزل
اگر نمودِ چمنزار آرزو نشده
پناهسایة یاران شود درخت غزل
صدا بزن همة سارهای عاشق را
که باز زمزمهباران شود درخت غزل
تو با شکوه شگفتت بیا و آب بزن
که همطقار چناران شود درخت غزل
غزل دیگر ....
دور آنچنان شدی که نیابم نشانه ات
اینبار کوچه نیز نداند بهانه ات
گنجشک های قریة بی سبزه خیال
دق گشته اند پُشت عبورِ شبانه ات
پشت تو در «بَرنده»، پس ِ برگهای «توت»
آن سَیلهای خَپ خَپک ِ شاعرانه ات
خنیاگران چشم تو بودند اختران
پایان نداشت زمزمة عاشقانه ات
***
در پیشگاه باد، بکَش روسری خویش
بگذار آبشار برقصد به شانه ات
غزل تازه
جان سخن ...
تا میرسی صدای چمن تازه میشود
آیینه گی دمن به دمن تازه میشود
با یاد تو هوای غزل جمع میشود
با قصه تو جان سخن تازه میشود
پشت تو میروم قدمم بال میکشد
نام تو میبرم به دهن تازه میشود
در گوشه های چادر خود ای زن عجیب
گلهای خشک، نقش بزن تازه میشود
***
جادو نگفت، علم ندانست، خود بگو !
در پیش تو چرا دل من تازه میشود
|
|