X
تبلیغات
زمزمه های دلتنگی
 
زمزمه های دلتنگی
 
 
شعر و نقد
 

 

 وهاب مجیر را وقتی در باغچه های سبز غزل بلخ، از گلوی زندگی ، از لای برگ های زرد و نارنجی باغچه ها، سرود " آشفته تر از باد" را زمزمه می کرد شناختم...

آشفته تر از باد ، آشفته تر از باد... این نام مدت ها همه را محو کرده بود...

خواننده عزیز و همدل!  

آشفته تر از باد بودن را تجربه کردی ؟درد دیدی و تحمل کردی روز و شب فریاد کردی، اصلا با سکوت بی باوری گاهی در کوچه های تاریکی بنام زندگی قدم گذاشتی و گاهی از غصه های پنهان آن گریستی ؟ آیا میزبان وسوسه های زندگی بودی یا گاهی هم از وحشت تنهایی لبریز گشتی ؟  تشنگی درد را احساس کردی ؟؟؟

من این همه را با شناخت از زندگی، با شناخت از درد، با شناخت از شعر و با شناخت از مجیر دریافتم...

او را آتشفشان خاموش درد یافتم ، او را آتشفشان  زمزمه یافتم و او را شاعری یافتم که لحظه لحظة زندگی اش غزل است و باید هم غزل باشد...

باور نمی کردم به این زودی باغچه صحبت های مان از عطر صحبت ها و زمزمه های او بهاری و سبز شود.

از استقبال دوستان گرامی و همدل مان که خواننده گفتگو های مان بوده اند سپاس گذارم ...

نکته جالب برایم اینست که گفتگو های مان را گاهی از صمیت  زیاد" خودسازی "فکر می کنند...

منکه از همه بیشتر به تحول و نوآوری در شعر علاقمندم تشویق می کنم که اگر هر کس با خودش چنین مصاحبه هایی داشته باشد نامش جاوایدان است...

اما این منم ... من که با وهاب مصاحبه می کنم... و مجیر را وقتی یافتم که صدای زمزمه هایش عروس آسمان غزل شده بود.

باز هم میرویم اما با هم ...

از او می شنویم ... از وهاب ... از مجیر...

1-وهاب مجیر  زندگی را بدون عشق تصویر می توانی؟

ج : من به اندازة صداقت از تو سپاسگزارم که این گفتگوهارا با من انجام میدهی... چه تصویری خواهد بود زنده گی بدون عشق، نی والله این کار را نمی توانم، عشق به زنده گی حس و حال میدهد و امید می بخشد؛ غم های عشق هم عزیز اند و دل انسان به این غم ها نیاز دارد بسیار لذت بخش است وقتی خلوتت از یاد کسی که دوستش داری پر باشد با او به سوی آسمان های بلورین آرزو پَر بکشی، زیبا شوی، عاشق شوی، شاعر شوی ... عشق، نفس های زنده گیست و رنگِ تابلوی زنده گی  نیز ...

2- از پس شیشه های دلت کدام تصاویر را زیبا تر می بینی؟

ج: نمی توانم برای تو دروغ بگویم روزهاست که این شیشه ها را غبار گرفته است، و من در برابر آن ها دچار حیرانی ام ... به دوستانم زنگ میزنم و میخواهم در کنار شان در چهره ام رنگ دیگر بدمد پشت یک ذره دل ِ خوش می گردم... راستش در این روز ها پشت مهربانی دق شده ام شاید و دلتنگ گریستن هستم ...

3- از خودت انتقاد می کنی یا ترجیع میدهی نقد شوی؟

ج: در ارتباط به شعر هایی که مینویسم بسیار دوست دارم دیگران نظر بدهند وبگویند آیا خوش شان می آید یا خیر... نقد، شکستن بن بست هایست که در پیش روی پیشرفت ایستاده اند وچیزی جز نقد نمی تواند این موانع را بهتر بردارد؛ باید نقد شویم تا به راز و رمز کار خود ملتفت باشیم ... حتی باید شخصیت آدم نقد شود تا کارهای شایسته از ما سر بزند ...

4- از وهاب مجیر چه انتظار داری؟

ج: انتظار دارم مرا تحمل کند ...

5- از آدم های پر حرف خوشت می آید؟

ج: نی ... وقتی این آدم به گپ زدن شروع می کنند آخر حرف شان معلوم نیست آدم میتواند در این فاصله هر جا که میخواهد چکر بزند من بار ها همین گونه شده ام خیلی از این دست آدم ها را می شناسم چه کنیم وقتی با ایشان رو به رو میشوم سخت پریشان میشوم ... 

6- اگر در دنیای شعر دوباره تولد شوی این تولد چه تحولی همراه خواهد داشت؟

ج: نمی دانم شاید اینبار با شعر های آزاد شروع کنم و خم و پیچ این وادی را بشناسم، گاهی دلم میخواهد چیز هایی را غزل بسازم می بینم که با غزل نمیشود آن را بیان کرد پس دلم میشود از تنگنای غزل بیرون شوم ... خود را بی تجربه می یابم؛ چیزهایست که میخواهم آنها را بسرایم و شعر بسازم غزل آنها را بر نمی تابند امیدوارم روزی این یافت ها را به مرز شعر برسانم ...

7- مقبول ترین تصویر شاعرانه در همین لحظه چیست؟

ج : مقبول ترین تصویر شاعرانه در همین لحظه نیست و آن تویی!

8- زندگی بدون درد چی رنگی دارد آیا زندگی بدون درد زیبایی دارد؟

ج: شاید رنگ یا رنگ های روشن اما نه جالب و نی جذاب، زنده گی ِ بی درد و دلهره به ابری که نمی بارد می ماند، هم به قناری لال... وقتی قناری نخواند و ابر نبارد چه میدانیم آنها چه می خواهند شاید غمی دارند یا شاید آرزویی ... در پشت آثار بزرگ هنری، دردی پنهان است که عظمت این آثار را ضمانت می کند... ما اگر در دل خود دردی را حس نکنیم روی پای خود می ایستیم تا بمیریم ... پس زنده گی غذایی است که مزه آن درد است... 

9-ظاهر هر چیز را دوست داری یا باطن را؟

ج: ظاهر بعضی چیز ها را، باطن بعضی چیز ها را و هر دوی بعضی چیز ها را...

10- چه وقت ها باغچه غزلت را آب میدهی و چه وقت سبز می خواهی ؟

ج: غزل خو باغچه دل مرا آب می دهد و سبز میکند ... و بیشتر شام ها دنبال من می  آید و من او را به میزبانی رویا می برم ...

11- می خواهی زندگی جاویدانه را تجربه کنی؟

ج: میخواهم زنده گی شاعرانه را تجربه کنم...

12- از زبان عشق، جوانی و فراق چیزی بگو؟

ج: عشق : نرسیدن را دوست دارم ...

جوانی: تند باد سرگردانی هستم که مپرس ...

فراق: خیالخانه دیدار ...

14- اولین نامه عاشقانه را برای کی نوشتی؟

ج: به معشوقة ِ یک دوستم که باعث ازدواج شان شد . . .

15- زیبایی های زندگی را در چه چیز ها یافتی؟

ج: در شوخی های فرزندم و در صمیمیت برخی از دوستانم و در تو ...

16- سعادت در زندگی است یا در شعر؟

ج: شعر، زمانی صادقانه باشد، یعنی عاشقانه باشد خودش زنده گیست وقتی جان ِ مشتعل و دَر گرفته یی برای سرودن داشته باشیم پس شعر همین است زنده گی شعر است و شعر زنده گیست ... سعادت نیز همین است .

17- از وهاب چی تصویری داری همانی که ما داریم یا متفاوت با آن؟

ج : وهاب کسی است که با مجیر گم شده !    

18- از بد قولی هایت قصه کن ؟

ج: اگر یادم نرود بد قولی نمی کنم وقتی یادم رفت گناه من نیست ...

19- چند فیصد مهربان استی؟

ج: خودم فکر می کنم بی انتها فیصد ...

20- چند بار دلت گم شده؟

ج: هر وقت پیدایش کردم از خودش می پرسم ...

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 4:16  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 

 ما و دریا ...

کیستم من؟ کفتر دلتنگ روی بام ِ دل

وحشت همواره در مخروبه یی با نامِ دل

روز ها دنبال حیرانی ِ خود گردیده و

دست خالی باز می گردم کنار شامِ دل

ما و دریا دوست تنها نه که مانند ِ هم ایم

گم نموده او قرار ِ خویش و من آرام ِ دل

سنگ سنگ و صخره صخره می رویم و . . .  می رویم

او به پشت موج ها و من به روی گام ِ دل

می رویم و آسمان میداند از اندوه ما

ذره یی نی ساحلی و ذره یی نی کام ِ دل

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 3:56  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

شاعر آن چشم ها


با آهوان مقایسه چشم تو خطاست

آهوی چشم های تو آرام و آشناست

درهیچ گل ندیده کسی بوی خلوتت

اما به قول باد در آغوش باد هاست

گفتی ستاره ریز شده آسمان تو

نی نی پر از پرنده بی باور دعاست

دنیا غم رها شده تا بی کرانه گیست

دنیای مهربانی تو بیش از او رهاست

بعد از چشیدن از خم سر شار آن نگاه

شاعر شدن بدون شک آغاز ماجراست

هر  کس به چشم های تو حیران که از که اند

غافل از اینکه شاعر آن چشم ها خداست

از تو یک آرزوست مرا در تمام عمر

روزی بگو مجیر  دلت  در به در چراست



 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:3  توسط عبدالوهاب مجیر  | 

 

در ادامه گفتگو های قبلی ...

دوستان عزیز:

گفتگو های وهاب مجیر را خوانده اید توقع دارم هر بار مثل من با خواندن مصاحبه هایش لذت برده باشید.

اما دیر است وهاب را در کوچه های دلتنگی نمی یابم …   می روم باز هم او را مزاحم  می شوم …

1- مجیر عزیز خیلی کم پیدا هستی ، کجا ها هستی و خوش می گذرد؟

ج: سلام برتو! امیدوارم سرگردانی های روزگار ترا هم مثل من گرفتار نکرده باشد، هستم در همین گوشه و کنار، خوب است زنده گی گاهی خوش و گاهی ناخوش می گذرد، جالب است که برخی ها فکر می کنند این مصاحبه ها را من خودم با خود انجام می دهم و این گمان برای تو بیشتر جالب است درست است ...

2- جهان احساس هایت دراین روزها چگونه است؟

ج : دراین روزها مشغول برنامه ریزی های متعدد در پیوند به فرا رسیدن بهار و میلة گل سرخ هستم؛ از سوی مقام ولایت برنامه هایی روی دست است، و راستش کمی مریض هم بودم، شعر های زیادی آمدند و نا سروده پرکشیدند نمیدانم دو باره گیرم می آیند یا نی ...  فکرمیکنم برای سرودن خلوت های خاصی درکار است، خلوتی که واقعا غرق رویا ها باشی و بی هیچ مانعی به سمت جهان های ناشناختة خیال و خاطره پرواز کنی و زنده گی را از زاویه های دیگر گونه  ببینی ...

3- در مورد کار های ادبی و برنامه هایت مفصل بگو؟

در شب های طولانی زمستان برگشتم به کتابخانة پراگنده ام، چند کتاب ناخوانده اما ارزشمند یافتم آنها را بیرون کردم که بخوانم، شعر های تازه ام برای یک مجموعه آماده چاپ، تیار شده اند برخی از آنها را باز خوانی کردم از بیت هایی که لذت نبردم آنها را جمع و جور کردم؛ در بسیاری از مصراع ها متوجه شدم که کلماتِ مرده یی دیده میشوند تلاش کردم آنها را زنده بسازم با کلمات، مثل حضرت مسیح برخورد کردم ... اما میدانی من معتقد هستم که شعر زادة یک موقعیت خاص است، در باز خوانی هم آنقدر امید نیست که نتیجة خوبی به دست آید و بیت هایی از یک شعر بهتر شوند، اما اگر تسلط بر زبان داشته باشیم شعر، در همان لحظة زایش، آنگونه که باید می آید، منظورم این است که ما میتوانیم بالای زبان در هنگام بازخوانی و دوباره خوانی کار کنیم اما، عاطفه و احساس، ناشی از زمان است و در نتیجة یک اتفاق شکل می گیرند بنا باید در وقت دوباره خوانی شعر کوشش کنیم که با عواطف زاده شده در لحظة خلق شعر، دست بازی نکنیم گمان می کنم حافظ نیز در هنگامی که شعر های خود را دوباره می خوانده و جور می کرده متوجه این مساله بوده و بیشتر روی تکنیک توجه داشته است باز هم شاید چنین نباشد...

4- دنیا را  چطور می بینی؟

    ج: دنیا غم رها شد ه تا بی کرانه گی ست

وادی مهربانی تو بیش از او رهاست

آیا در بارة این دنیای بزرگ همین قدر بس است ؟

5-آیا شاعران آدم ها ی متعارف  اند یا انسان های غیر  عادی و خودت را چگونه یافتی؟

ج: شاعران آدم های نا متعارف اند، برخورد شان با پدیده ها و اتفاقات جدی نیست، و بیشتر از روی احساسات است، از تعقل متعارف نیز دور. غالبا فراموشکار و وعده خلاف اند، جهان را از دریچه های دیگرگونه می بینند و احساس ناشی از این نگاه ها گاهی برای آنها مبدل به شعرهایی میشوند که شما و دیگران می خوانند و شاعرانی موفق اند که دیگران را به راحتی در جهان آن احساس ها بکشانند، برخورد عاطفی شاعران با زنده گی و مظاهر و گیرو دار های آن باعث میشود که برخی از عمل کرد های آنها در انظار معمول جامعه سوال برانگیز باشد ... و در بارة خودم بگذار دیگران بگویند درست است...

6- از باران خوشت می آید؟

ج: از باران به اندازة باران خوشم میآید، سالها پیش دو درخت توت در حویلی ما بود، در روزهای بارانی ماه های حوت و حمل رقص شوخ دانه های باران روی برگ های این درخت ها دیوانه ام میکرد آرزو میکردم ایکاش قدرت مثل سپهری میداشتم تا این زیبایی را در ترانه یا در سرودی بیان می نمودم بسیار تلاش می کردم نمی شد زیبایی باران وریزش آنها روی صفه گل آلود حویلی ما از میان برگهای گِرد توت، بی پهنا تر از وسعت خیال من بود... به هر حال جنگل آرزوی تو هم  بارانی باد !

7- فکر می کنی در شعرت چیزی کم باشد؟

ج: بلی یقیناً ... هنر راه دور و درازی است که رسیدن به پایان آن احتمالا ناممکن باشدو شعر و شعریت منحصر به یک شاعر ویا یک شعر نیست این پدیده نیز مثل حقیقت و زیبایی تقسیم شده است، اگر پاره یی از شعریت و زیبایی نیز در شعرهای من باشد راضی ام ...

8- چه وقت ها با دلت معامله می کنی گاهی با دلت معامله کرده ای؟

ج: من در برابر دل  خود ملامت زده یی هستم که من و او میدانیم... اما در برابر این کار دلم برای من وسوسه هایی فراهم می کند که گاهی تحمل شان از صبر من بالاتر است چه کنیم سعی می کنم با هم بسوزیم و بسازیم ...       

9- در مورد غربت و مسافرت چیزی بگو ؟

ج: غربت و مسافرت به معنی یی که شاید منظور شماست مسلما تلخ و نا گوار است... غم غربت غریب ترین و تلخ ترین غم هاست من تقریبا یک سال در کوچه های غربت به سربردم هر وقت آن روز ها یادم می آید همة بغض های جهان در گلویم خانه می کنند... اما مسافرت و سفر به کشور ها وسرزمین های دیگر خوشم می آید همیشه دوست دارم سفر کنم به راستی سفر را دوست دارم...

10- از شنیدن کدام خبر  خیلی خوش می شوی ؟

ج: ازشنیدنِ خبر دیدار تو ...

11- بهترین شعر به نظرت کدام است ؟

ج: بستگی به حالاتم دارد، گاهی که روح مغموم دارم شعری خوشم می آید که غمی در  آن باشد، غم های دنیا ناتمام است شاعران امروز نیز غم های تازه و نو دارند اما بسیاری از آنها نمی توانند این غم های تازه را با زبان تازه بیان کنند بنا کارشان جالب نیست، گاهی یک شعر با ساده گی تمام بسیار خوشم می آید بیتی که در آن کوچکترین خبری از بیان و بدیع و صنایع و آرایه ها نیست اما چیزی در آن است مثلا این بیت :

( این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند)

گاهی شعری یا بیتی خوشم می آید که در آن شاعر کشفی کرده از عوالم ناشناخته و یا خود را یا زنده گی خود را یا چیزی را با پدیده یی چنان پیوند زده که جز شعر نام دیگری برایش نادرست است... به طور نمونه این بیت از متقدمین را ببین

( از انفعال لعل لبت لاله درچمن

دیگر به دست خویش نگیرد پیاله را)

 در معاصرین نیز از این دست دریافت ها زیاد است اما نه آنقدر که باید ...

12- گل ها را زیاد دوست داری ، گلستان را و  یا باغبان گل را ؟

ج: باغبان را باید دوست داشت که گلدار و باغدار اوست ... اما هیچ کسی از او یادی نمی کند چقدر نازنین است یک باغبان عاشق ...

13- دقیق میتوانی بگویی تا حال چند بار جنگ کردی اگر یادت رفت من یک حادثه را می نویسم باز نگویی …

ج: یاد من نیست تو قصه کن !

14- از چه تیپ آدم ها خوشت می آید؟

ج: از آدمی که در برابرم آیینه بگذارد، و با زبان دلش حرف بزند...

15- غیر از مادر اولاد ها از کی می ترسی ؟

فقط از او ...

16-چرا خیلی قدر شناس استی ؟

چون دوستانی مانند تو دارم میشود قدر آدمی مانند ترا نشناخت...

17- از نغمه های گیتار خوشت می اید(به عشق تو کردم تباه زندگانی )  بنوازم ؟

ج:(ای دوست با هوای کدامین سرود، باز

گیتار روی زانوی لرزان گرفته ای ...)

18- وقتی غزل هایت را می خوانم  من و غزل یکجا اشک می ریزیم تو هم گاهی به غزل های خودت اشک ریختی ؟

ج: این قدر لطف نکو که نظر میشی ... غزلهای من همیشه از اشک های دلم آب می خورند من با سرودن آنها کار خود راکرده ام دلم پاره پاره میشود تا بیتی سرو سامان می یابد...

19- یک رباعی جدیدت رابگو ؟

ج: مهتاب شب دراز حیران تو بود

دلداده دلکشی چشمان تو بود

در سایة خویش شاعری را دیدم

دیوار به دیوار گریزان تو بود

20-دوستت دارم تو هم داری ؟

ج: بی نهایت ...

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 3:20  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 

دیباچه ...

ای دوست آب سیرت و آیینه خوستی

رویای روز های پر از آرزو ستی

ار چند دست یافتنت نیست قسمتم

انگیزه ادامه این جستجو ستی

می خواستی همیشه برایت غزل شوم

آخر بگو چقدر بگویم نکو ستی

شرمیده است و حوضچه از خنده اش تهی است

با ماه ای سپیده مگر رو به رو ستی

نی نی تو آن نه ای که مرا زنده گی سپرد

آنکس که کشته است مرا کشته! او ستی

دیباچه سرود بلند محبتی

مجمو عه درخت و گل و برگ وبو ستی

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 3:14  توسط عبدالوهاب مجیر  | 
 
  بالا