صیاد می گریزد . .  .

چندیست خاطراتت از یاد می گریزد

آنجه که زنده گیم می داد می گریزد

بوی امید بودن پر می کند جهان را

از لابلای مویت تا  باد می گریزد

روح حلاوت تو در هیچ تن نگنجد

شیرین اگر تو باشی فرهاد می گریزد

حزنش نمی توان گفت دردش نمی توان خواند

وقتی که از گلویت فریاد می گریزد

افتاده در پی من چشمان تند و تیزت

حالا ز دست آهو صیاد می گریزد

 

 

 خیر است ...

یک ناگهان پیش از گمان گم شد دگر پیدا نشد

پالیدمش خانه به خانه در به در پید ا نشد

در آرزویش حل شدم در حوصله ضرب المثل

در جستجو مانند من کس در به در پیدا نشد

ذره به ذره  در  زمین در لابلای آسمان

می پالمش می پالمش خیر است اگر پیدا نشد

او بیشتر از من مرا تفسیر و معنی . . .  می نمود

با آنکه پیرامون من چیزی دگر پیدا نشد

تنها همینکه وسوسه خون و ستم ذات من است

تنها همینکه مثل من خونین جگر پیدا نشد

تا از کجا سر می کشد این بی سر و بی پا ترین

حالا که بی هیچ آرزو مانده است  در پیدا نشد !          

 

    

 

روز های بارانی در مزارشریف لحظه های پر از شعر و شور دارد ... خاصه

آنگاهی که در چارباغ های معطر روضه به استقبال باران بروی و تر شوی و

از نفس هایش سرشار باشی...

بی آنکه دهد زمینه پیوند ت

از روز ازل به جان من افگند ت

ای کاش تو میوه میشدی تا باران

از باغچه مراد من می کند ت

با پنجره آشناست خاموشی من

آنسان که سپیده با گل لبخند ت

مانند قناری اسیر یک ذوق

مانده ست دل غم-عاشقم در بند ت

در حوصله ام جور نیاید حتی

یک واژه تلخ از لبان قند ت

 

 

 

شعری تازه ...

مهربانی اشک شد ا فتاد، از چشمان تو

عشق گنجشکی . . . و  شد آزاد،  از چشمان تو

زخمبندان کرده گرچه آرزو های مرا

چشم بد هر آیینه چپ باد،  از چشمان تو

زمزمه آمیز و روزن ریز و راز انگیز شد

سایه سار  بی قرار  یاد،  از چشمان تو

شعر های خسته و رویای بی رنگ مرا

 عشق، زیبایی دیگر داد، از چشمان تو

هر طرف چرخش مده هردم، که هر دم میکند

راز خاموشی من فریاد، از چشمان تو