صیاد می گریزد . . .
چندیست خاطراتت از یاد می گریزد
آنجه که زنده گیم می داد می گریزد
بوی امید بودن پر می کند جهان را
از لابلای مویت تا باد می گریزد
روح حلاوت تو در هیچ تن نگنجد
شیرین اگر تو باشی فرهاد می گریزد
حزنش نمی توان گفت دردش نمی توان خواند
وقتی که از گلویت فریاد می گریزد
افتاده در پی من چشمان تند و تیزت
حالا ز دست آهو صیاد می گریزد