سلام یاران !

  غزل تازه ...

شاید خدا نکرد بیایی نصیب من

از تو نشد به غیر جدایی نصیب من

گفتم جهان بگیرد و بر جای آن کند

در قریه خیال تو جایی نصیب من

آن دستها که طعم نوازش نداشتند

صبحی مگر کنند دعایی نصیب من

یا خود از آن نگاه که سر شار زنده گیست

یک شاخچه بهار نمایی نصیب من

از بنده هیچ کار دگر نیست ساخته

گردد مگر دو باره خدایی نصیب من