غزل دیگر ..........

لبم از زمزمه خسته، شبم از آسمان خالی

دلم از مهربانی بد،  سرم از سایبان خالی

دعایم با  کبوتر­های  تشنه می­پرد  اما

دوباره  می­رسد مانند  دستانِ  خزان خالی

من و تو ماهی وآبیم، سیب و شاخه، حوض و ماه

همیشه آرزو دارم ترا در این جهان خالی

به یادم است! پشت چاه و نیم شب، هراس و عشق

که از پرواز  پُر بودیم  و  از  پروای جان  خالی

خیالت را چو باران بر سرم بارند، غچی­ها

مبادا سقف دهلیز غزل، از دستِ شان خالی

 

 

اینک دوشعر تقدیم به آنکه می آمد و گله میکرد که شعر نو ندارم ....

کجا کوچید آن یاری که یاری را غزل میخواند

به یک پرده هوای روزگاری  را غزل میخواند

نگاهش «شادیان»  در «شادیان»  شعرِ  شقایق را

دلش «آمو» به «آمو»  بیقراری  را  غزل میخواند

اکاسی­های «روضه» مست  تا میکرد زلفش را

شمالک­های مرموز ِ  بهاری را غزل میخواند

حضورِ خویش را فردوس می­دانست، حق می­گفت

سرود جوی و الفاظ  قناری را غزل میخواند

مرا خط می­زد از فهرستِ  عشاقِ  ستم­دیده

برای خاطرم  امیدواری را غزل میخواند

میان کوچه­های رازآلود  و قدیم بلخ

گهی  ویرانه  و  گاهی  چناری را غزل میخواند

سر  از «حج پیاده» می­کشید و عشق  می­گردید

به گور «خواهر» خود  بردباری را غزل میخواند

گهی از پُشت «یاهو» اش هیاهویی به پا میکرد

گهی در «فیسبوکش» انتظاری  را غزل میخواند

گهی در پای کُهساری صدای خویش را می­دید

گهی احساس آهوی  فراری را غزل میخواند

رها می کرد از دستان سرد پنجره خود را

به روی مرد­ها فریاد «آری» را غزل میخواند

کجا کوچید رویایی که اهل آسمان بود و

سکوتِ کهنة  یارِ  مزاری را غزل میخواند

۲

قصیده ساخت خدا قصة جدایی  مارا

نظر نمود  مگر  آسمان رهایی مارا

هزار دشت شقایق، هزار جنگل فریادم

چه رنگ داده ای تصویر ِ  آشنایی مارا

پرنده­خانة تصنیف­های  خستة دردیم

اگر به  زخمه  کَشی  تارِ   بی­صدایی مارا

گل سکوت گرفته   درختِ  زمزمه هایم باز  

بیار وسوسه ­های غزلسرایی مارا

به هیچ کوچه هوای دوباره آمدنت نیست

که هیچ فال، نداند گپ نهایی مارا

 

 

نعش دلتنگ سکوت

آمد اما خلوتش دروازه بازی نداشت

چشمهایش آشنایی ، خنده اش رازی نداشت

از لبانش  ـ خانة گنجشک های پر صدا ـ

نعش دلتنگ سکوت آهنگ پروازی نداشت

صد " هزار و یکشب " افسانه به کنجی سینه داشت

رنج گفتن بود، اما میل ابرازی نداشت

زخمه  بر ویلون احساسش نهادم ناگهان

پرده پرده نغمه بندان بود و آوازی نداشت

عشق عشق آیت شدم آیینه آیینه غزل

سر تکان میداد تنها و دل راضی نداشت

خط زد از تقویم رویا شام هایی را که ماه

در نگاه پنجره پایان و آغازی نداشت

***

وحشت دیوانه یی بودم میان چار راه

غصه موسیچه یی بودم که انبازی نداشت

 

 

 

یک شعر تازه

همیشه رقص آهوها  بپا  در دیده گان تست

همیشه خواهش یک شعر تازه  بر زبان تست

مبارک می­شود هرجا تو باشی آب و خاک آن

پُر از گنجشک  می­گردد هرآنجا کآسمان تست

جهان پُرگشته از بویی که مثلش را نمی یابم

به دست بادها شاید فتاده گیسوان تست

شقایقزار پندارت پرندینی­ترین پنهاست

تبسم­کوچة نازت، صفای بی­کران تیست

دلم از سوی تو جمع است چون هرسو که رو آری

سپیده پاسبان تو، ستاره مهمان تست

 سراغ  شعرهایم را به جز تو کس نمی گیرد

که هرچه میسراید شاعر بلخی از آن تست