اینک دوشعر تقدیم به آنکه می آمد و گله میکرد که شعر نو ندارم ....
کجا کوچید آن یاری که یاری را غزل میخواند
به یک پرده هوای روزگاری را غزل میخواند
نگاهش «شادیان» در «شادیان» شعرِ شقایق را
دلش «آمو» به «آمو» بیقراری را غزل میخواند
اکاسیهای «روضه» مست تا میکرد زلفش را
شمالکهای مرموز ِ بهاری را غزل میخواند
حضورِ خویش را فردوس میدانست، حق میگفت
سرود جوی و الفاظ قناری را غزل میخواند
مرا خط میزد از فهرستِ عشاقِ ستمدیده
برای خاطرم امیدواری را غزل میخواند
میان کوچههای رازآلود و قدیم بلخ
گهی ویرانه و گاهی چناری را غزل میخواند
سر از «حج پیاده» میکشید و عشق میگردید
به گور «خواهر» خود بردباری را غزل میخواند
گهی از پُشت «یاهو» اش هیاهویی به پا میکرد
گهی در «فیسبوکش» انتظاری را غزل میخواند
گهی در پای کُهساری صدای خویش را میدید
گهی احساس آهوی فراری را غزل میخواند
رها می کرد از دستان سرد پنجره خود را
به روی مردها فریاد «آری» را غزل میخواند
کجا کوچید رویایی که اهل آسمان بود و
سکوتِ کهنة یارِ مزاری را غزل میخواند
۲
قصیده ساخت خدا قصة جدایی مارا
نظر نمود مگر آسمان رهایی مارا
هزار دشت شقایق، هزار جنگل فریادم
چه رنگ داده ای تصویر ِ آشنایی مارا
پرندهخانة تصنیفهای خستة دردیم
اگر به زخمه کَشی تارِ بیصدایی مارا
گل سکوت گرفته درختِ زمزمه هایم باز
بیار وسوسه های غزلسرایی مارا
به هیچ کوچه هوای دوباره آمدنت نیست
که هیچ فال، نداند گپ نهایی مارا