حکایت

اگر چه آرزو از چشمهایش رخت بر چیده

هنوز از خاطرات پنجره یادش نکوچیده

حکایت می کند « هر چاشت چوب و چادری در دست

کسی از پشت بام کهنه ما توت می چیده

و بعد از ظهر های گرم جوزا  در حویلی ما

از آن چاه آب می برده ... به سان سطل لرزیده

به چرخ چاه می پیچیده  چوتی  هایش و  آن دم

نگاه روشنش پر بوده از الفاظ پیچیده

هواسش چار سو پاشان و خود از خلوت چادر

به سوی او  ... به ساز  باد و  رقص پرده می دیده ...

و شب شب شاعر سر شار »  شاید من ... دو بیتی یی

به او پرتاپ می کرده به سنگ کوچه پیچیده ...

 

 

 

« من »

میانه من و تو

آنچنان است که تو

من می شوی حتی

اما

از من

نمی شوی ...