حکایت
اگر چه آرزو از چشمهایش رخت بر چیده
هنوز از خاطرات پنجره یادش نکوچیده
حکایت می کند : « هر چاشت چوب و چادری در دست
کسی از پشت بام کهنه ما توت می چیده
و بعد از ظهر های گرم جوزا در حویلی ما
از آن چاه آب می برده ... به سان سطل لرزیده
به چرخ چاه می پیچیده چوتی هایش و آن دم
نگاه روشنش پر بوده از الفاظ پیچیده
هواسش چار سو پاشان و خود از خلوت چادر
به سوی او ... به ساز باد و رقص پرده می دیده ...
و شب شب شاعر سر شار » شاید من ... دو بیتی یی
به او پرتاپ می کرده به سنگ کوچه پیچیده ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:28 توسط عبدالوهاب مجیر
|